تاریخ انتشارجمعه ۹ آبان ۱۳۹۹ - ۱۹:۴۹
انتشار بمناسبت نهم آبان، سالروز اسارت شهید محمدجواد تندگویان وزیر آزاده نفت

دو روایت در خصوص نحوه اسارت شهید تندگویان

آنچه درپي مي آيد بخش هايي از خاطرات و روايات دو تن از ياران نزديك شهيد تندگويان است كه به مناسبت نهم آبان ماه، سالروز اسارت شهيد محمد جوا تندگويان، وزير آزاده نفت، از نظرتان مي گذرد.
شهید محمد جواد تندگویان | نفت آنلاین
شهید محمد جواد تندگویان | نفت آنلاین
روايت اول *

اتفاقي ناگوار ...

مهندس بهمن سروشی- معاون وقت عملیات مناطق نفتخیز در باره شب و روز منتهی به اسارت شهید تندگویان، می گوید:


من آن شب بعد از همراهی مهندس تندگویان تا در منزل، دوباره به ستاد برگشتم. به همان سالن کتابخانه باشگاه نفت در نیوسایت، که ترجیح می دادم شب ها همانجا بخوابم، بویژه اینکه مدتی بود خانواده ام را به یزد منتقل کرده بودم و تنها بودم و فراغت بیشتری برای پیگیری کارها داشتم.

آقای تندگویان آن شب در منزل خودشان استراحت کردند و باقی همراهان نیز در چند واحد از خانه های نیوسایت اسکان داده شدند و صبح فردا دوباره همه به ستاد آمدند و بعد از صرف صبحانه، مطابق برنامه قرار شد یک گروه از جمله آقایان یحیوی، بوشهری، ابوفاضلی و چند نفر دیگر به همراه آقای تندگویان به آبادان بروند و مهندس سادات هم برای سرکشی به بیدبلند عزیمت کنند. من هم از مسیر گچساران و شیراز به یزد بروم.
به من پيغام داده بودند كه پدرم سكته كرده و حالش بد شده و قرار شد كه دو روزه بروم سري بزنم و برگردم."

خلاصه، شهید تندگویان و همراهان سوار بر دو تا ماشین (و یک خودرو وانتی که بچه های ترابری به آمبولانس تبدیل کرده بودند) همراه با مقداری لوازم و وسایل مورد نیاز نیروهای مستقر در منطقه، از نیوسایت خارج شدند. ما هم مهیای حرکت شدیم که در همان دقایق اولیه خبر دادند یکی از ماشین ها که پشت سر ماشین شهید تندگویان در حرکت بوده، با ماشینی که از روبرو می آمده، تصادف کرده است. فوری به محل رفتیم. حادثه بعد از باشگاه نفت، سر اولین پیچ منتهی به خرمکوشک اتفاق افتاده بود، چیز مهمی نبود اما یکی از همراهان از ناحیه سر آسیبی جزیی دیده بود که باید پانسمان می شد. همراه با مصدوم به بیمارستان قدیم نفت رفتیم که همان حوالی بود. بعد از مداوای سرپایی، ماشین ها دوباره به راه افتادند. کل این ماجرا حدود نیم ساعت به طول انجامید.

بعد من راه افتادم به سمت یزد- مشكل ماشين و بنزين هم داشتيم. تمام شب را توی راه بودم به محض اینکه رسیدم، گفتند: آقاي سادات، از طریق پخش فرآورده های نفتی آنجا، پيغام گذاشته اند كه فوری تماس بگيريد. من رفتم پخش و از آنجا با آقای سادات تماس گرفتم، گفتند: اتفاق ناگواري افتاده است، سريع برگرد! و بعد تلویحا خبر اسارت شهيد تندگويان را دادند و اینكه ماشين بچه ها در نزديكي آبادان با نيروهاي عراقي برخورد کرده و اسير شده اند. گفتم: جدي مي گويي؟ قطعي است؟ گفت: متأسفانه بله. تمام تلاشي هم كه صورت گرفته، بی نتیجه بوده، در تلويزيون هم آنها را نشان داده اند. (ظاهراً آن شب بچه ها تلويزيون عراق را ديده بودند.)

شايد نيم ساعت از رسيدنم نگذشته بود كه بلافاصله، دوباره برگشتم. بعد از ظهر به شيراز رسيدم، پمپ بنزين ها هم شلوغ بود. بنزين گرفتم و حركت كردم؛ صبح زود روز بعد به اهواز رسیدم. يعني تقريباً رفت و برگشتم دو روز طول كشید.

به اهواز که رسیدم از آن دو ماشيني كه پشت سر مهندس تندگويان بودند، شرح واقعه را جویا شدم، گفتند: ماشین مهندس تندگویان در جاده خاکی با فاصله، جلوتر از ما حرکت می کرد، از فاصله دور ديديم كه افرادی ناشناس جلو آنها را گرفتند و پياده شان كردند و ما بلافاصله دور زدیم و برگشتیم و توانستيم زير رگبار گلوله هايي كه به طرفمان شلیک می شد، خود را بين نخل ها مخفي نموده و آرام آرام دور شويم.

روایت دوم **

دکترسیدمحسن یحیوی- مدیر وقت مناطق نفتخیز كه به همراه شهيد تندگويان به اسارت نيروهاي بعثي در مي آيد، 
چنين روايت مي كند:

صبح روز نهم آبان، سوار یک بلیزر دو در که ماشین مدیریت مناطق نفتخیز بود، از اهواز خارج شدیم. مطابق مرسوم چون میزبان بودیم و منطقه هم خطرناک بود، پیشاپیش کاروان حرکت می کردیم. پشت سر، دکتر منافی- وزیر بهداشت، تنی چند از معاونین ایشان، برخی نمایندگان مجلس و چند خودرو حامل آذوقه و وسایل مورد نیاز نیروهای مستقر در آبادان، حرکت می کرد. تا جایی که به خاطر دارم، شهید تندگویان و یکی از محافظان جلو نشسته بود و من و مهندس بوشهری ردیف وسط و یکی دیگر از محافظان هم قسمت عقب خودرو جای گرفته بود.

چون احتمال می دادیم مباحث شب گذشته به گوش نامحرم رسیده باشد، احتیاط کردیم و برنامه و مسیر حرکت را تغییر دادیم و به جای اینکه از طریق ماهشهر و توسط هاورکرافت از راه دریا به آبادان برویم، از جاده اهواز- آبادان به راه افتادیم.
به جز یک حادثه کوچک که در آغاز حرکت رخ داد و حدود نیم ساعت برنامه را به تاخیر انداخت، ما مسیر اهواز تا سه راهی شادگان - ماهشهر را بی هیچ مشکلی طی کردیم.

تا اینجای کار اوضاع نسبت به دیروز که من از آبادان برگشته بودم تغییر چندانی نکرده بود بحز اینکه بین راه تعداد بیشتری از نیروهای خودی را می دیدیم که زیر درخت ها و  اینجا و آنجا استقرار پیدا کرده بودند.

 وقتی از سه راهی ماهشهر- شادگان چند کیلومتری به طرف آبادان پیش رفتیم، نیروهای خودی جلوی ما را گرفتند و گفتند جلوتر نروید، مسیر ناامن است اما وقتی آشنایی دادیم و خود را معرفی کردیم، اجازه عبور دادند.

جاده ماهشهر- آبادان در تصرف دشمن نبود، اما زیر آتش دشمن قرار داشت و تقریبا قابل استفاده نبود. به همین خاطر مرحوم شهید کلانتری راهی را شروع کرده بودند که قرار بود از آن منطقه به طرف رودخانه بهمن شیر برود و در آنجا به جاده قفاس متصل بشود. البته فقط قسمتی از این راه ساخته شده بود که ما آن بخش را طی کردیم و باقی مسیر را می بایستی از بیراهه می گذشتیم. در این مسیر هم عده زیادی از مردم را می شد دید که پای پیاده در حال ترک شهر بودند.

به هر روی حدود ساعت 11 به نزدیکی بهمن شیر، همان جایی که بعد از جنگ، پل ذوالفقاری یا پل چهارم را احداث کردند، رسیدیم. در اینجا، بازهم با تعدادی نیروی نظامی مواجه شدیم که به تانک مجهز بودند، از این تانک های کوچک ضد شورش.
تا آن زمان هنوز نیروی خودی را از غیر خودی بازنمی شناختیم، بنابراین تصور کردیم که اینجا هم مثل سه راهی ماهشهر- شادگان می خواهند به ما اخطار بدهند و یادآور شوند که مسیر خطرناک است!

ماشین های پشت سر به دلیل گرد و خاک زیادی که برخاسته بود، با فاصله از ما حرکت می کردند. ما جلوی دسته سواره نظام ناشناس توقف کردیم، چند سرباز روی تانک مستقر بودند و مسلسل هایشان را به سمت ما گرفته بودند. یک نفر لباس شخصی هم آن اطراف روی یکی از خانه های کاهگلی با اسلحه ایستاده بود و نگهبانی می داد.

دستور توقف دادند؛ یکی بین شان بود که فارسی خوب صحبت می کرد. ابتدا می خواستند ما را به سمت یک جاده ی فرعی منحرف کنند، اینجا بود که به یکی از محافظین گفتیم پیاده شود و اجازه عبور بگیرد! اما سربازها به محض پایین پریدن محافظ و مشاهده مسلسل در دست او، سمت چپ ماشین ما را به رگبار بستند. بازهم ما تصور کردیم سوء تفاهم شده و اینها به خاطر شکل پایین پریدن محافظ و مسلح بودنش، به سمت ما شلیک کرده اند؛ در اینجا من هم پیاده شدم که توضیح بدهم، اما دیر شده بود و متوجه شدم در اختیار دشمن هستیم.

بعد از اون رگبار ما همه روی زمین دراز کشیدیم. من و شهید تندگویان اسلحه کمری داشتیم که فورا زیر خاک پنهان کردیم که به دست آنها نیفتد. آنجا یک کانال کشاورزی بود که شهید تندگویان سعی کرد در پناه آن از چنگ دشمن رهایی یابد، اما نیروهای دشمن مانع شدند و ایشان را برگرداندند.

بعد ما را بلند کردند و یکی آمد و اسامی را پرسید و ما همه خود را مهندس نفت معرفی کردیم و نام، نام پدر و پدر بزرگ را گفتیم به نحوی که دشمن پی نبرد چه کسانی را اسیر کرده است.

در همین لحظات، ماشین های پشت سر که نزدیک شده و متوجه وخامت اوضاع شده بودند، بلافاصله دور زدند و برگشتند و سرنشینان یکی دو تا ماشین که به ما نزدیک تر بودند، ماشین ها را رها کرده و به نخلستان پناه بردند و اینگونه بود که شهید تندگویان وزیر نفت به اسارت دشمن درآمد.

پ ن : پیکر پاک شهید تندگویان سرانجام در تاریخ 29 آذر1370 پس از 11 سال  به خاک میهن عزیز اسلامی بازگردانده شد و در بهشت زهرا، قطعه 72 تن به خاک سپرده شد. نامش بلند و یادش جاودانه باد.
https://naftonline.ir/news/22034/
منبع : موزه نفت
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما

feedback
Iran, Islamic Republic of
سلام سرگذشت وزیر بهداشت ونمایندهای مجلس که همراهشان بودن چی شد ؟ چرااینها سناریو میگن چرا نمیگن کارکنان پالایشگاه که آبادان را ترک کرده بودندوآمده بودند اهواز در مناطق اجبارشون کردند یابرگردند آبادان ویا اخراج میشوندواون بدبختها هم برگرداند واسیر وکشته شدند .چرا از انها صحبت نمیکنند .چرا نمیگید براثر یک تصمیم نابخردانه چندین نفر را به کشتن دادند وآبروی جمهوری اسلامی را درآن مقطع به باد دادند .چرا داستان را یک جوری تعریف میکنند که انگار شاهکار کرده اند نه اینکه تصمیم نابخردانه گرفته اند وباید جواب اون خونهای ریخته شده وخانواده های بی سرپرست را بدهند . بنده اینها را که میگم بدلیل اینکه خودم در جبهه دارخوین .همانجاییکه چند کیلومتر جلوترش اینها اسیر شدند حضور داشتم .اگر واقعیت را بخواهید باید مسئول این تصمیم گیری که باعث این حوادث شد محاکمه شود